تبليغاتX
مردم شناسی - حوض خالی می کنیم !! خواندن این مطلب محدودیت سنی و جنسی دارد!!!!!

آن چه این جا می نویسم ، نظر من ، تجربه ی من و مشاهده ی من و مطالعه ی من است ، و همه ی آنان که این نوشته ها را می خوانند در پذیرفتن یا نپذیرفتن آن آزادند . من اشتباهی نیستم . اگر پرده از چهره ها باز می گیرم ، قصدم چنگ کشیدن بر صورت کسی نیست ، می خواهم خودم را بهتر بشناسم .می دانم که این ماجرا هزینه هم دارد و در فضای بیمار جهان سومی ما که اصل برائت تعطیل است و نگاه ها ، مزه ی تلخ سوء تفاهم دارند و ذهن ها ، لقمه از سفره ی توطئه بر می دارند ، هزینه ی آن دو چندان هم می شود . امید می برم که اساتید نسل قدیم ، آینه را به تجربه ی خویش صیقل دهند و سنگ بر آن نه کوبند وچشم در چشم حقیقت به دوزند .

اما بعد:

نسل قدیم اساتید ، نسل گیر کرده در پارادوکس های فراوان ، نسل خارج درس خوانده و دو هوا شده است ، یکی هوای فرنگستان و دیگری هوای ایرانستان .

نسل قدیم ، نسل دو حکومت دیده است . یکی حکومت پهلوی و دیگری حکومت اسلامی .

نسل قدیم ، نسل دو شخصیته ی پیش از انقلاب خارج و داخل ایران است . یکی شخصیت ادامه یافته ی دانشجویانه  و جوانی کرده و حداقل منکرات را تماشا کرده ی !!! در خارج و دیگری شخصیت یک ایرانی عمدتاً طبقه متوسط به پائینی که حالا جزء گروهی کمتر از نیم درصد ملت شده که در خاک وطن استاد دانشگاه اند ( و این نا همسازی منزلتی برخی را همان موقع ،  طوری بر زمین کوبیده که تا حالا هم گرد و خاکش روی صورتشان مانده ) .

نسل قدیم ، نسل دو شخصیته ی شاهنشاهی و انقلابی است. نسل کراوات های در صندوقچه مانده، نسل آب شنگولی های نایاب شده ، نسلی که هلوی انقلاب را  با هسته خورده ( استثنائات را رها می کنم ) . نسلی که ناباورانه فقط به تماشا نشسته ، تماشای ظهور و سقوط دولت موقت ، حضور کمیته های انقلاب ، گروگان گیری دانشجویان پیرو خط امام، شکست کودتای نوژه ، سقوط دولت بنی صدر ،  در به در شدن منافقین ، حمله ی شن و ماسه ی کویر به جنگنده های امریکایی در طبس ، حمله ی صدام به ایران ، تطور سرخ و سربلند :  ” خرم شهر ، خونین شهر ، خرم شهر ” و درازنای خسته ی یک جنگ جهانی در مرزهای ایران . نسلی که هیچ یک در طول همه ی این مدت های افت و خیز  ، سر به تحلیل و دست به قلم نشده که از خود چیزی به یادگار بگذارد که اسمش تحلیل ، توصیف یا تبیینی جامعه شناختی و … باشد .  تحلیل و توصیفی که می توانست بنای یادمانی باشد از حضور حداقل علوم اجتماعی در صحنه های : جان بر کف گرفتن و پای بر آتش نهادن و مشت بر سندان دشمن قدار کوبیدن  ملت ایران !!! نسلی که عمدتاً مسیر مسافرتش در سال های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ به قسمت های غرب و جنوب ایران که می رسید ، اتوماتیک ترمز می کرد . نسلی که به ندرت شکل ترکش را دیده و حتی از پوکه ی فشنگ هم ترسیده . نسلی که به ندرت فرق بین خمسه خمسه و آر پی چی و فرق بین کلاش و یوزی را می داند . نسلی که به ندرت می داند در ۸ سال جنگ و گریز و دفاع ، خانه ی دوست کجا بوده ؟!!!

نسل دو شخصیته ی دوران انقلاب فرهنگی که مجبور بوده از باکس و اتاق ودفتر خودش بزند بیرون و راهی “ دفتر همکاری حوزه و دانشگاه قم ” شود و با آخوندها ( و به قول خودشان جوجه طلبه های بی سواد) بحث طلبگی !!! کند و آب در هاون بکوبد . نسلی که از قم فقط خاطره ی مکرر و متواتر هتل الزهراء و النبی و جوجه کباب با استخوان و بی استخوان آن را دارد . نسلی که ” هم کاری ” اش با دفتر ” هم کاری ” حوزه ودانشگاه نه برای آیت الله مصباح یزدی ، آب شد و نه برای جامعه شناسی و انسان شناسی و روان شناسی ایران نان !!!  البته این همه هزینه ،  اگر چه برای اساتید دانشگاه فرصت و فضای آرام و بی خطر استراحتی تدارک دید و به تولید جزواتی هم انجامید که به جز استثنائات بسیار بسیار کم یاب ، کیلوکیلوی آن  به یک کفر ابلیس نمی ارزید و نمی ارزد ، اما خیلی خوب توانست فاتحه ی وحدت حوزه و دانشگاه را بخواند (که من معتقدم اگر محقق می شد ، دانشگاه را به بومی سازی علم و عالم و حوزه را به تحولی اساسی و بنیادین می رساند ) و خیلی خوب توانست بنیاد بی اعتمادی صاحبان قدرت و تصمیم در این مملکت را به علوم انسانی وبه ویژه علوم اجتماعی بنا کند و مادر همه ی کاستی های پس از آن  و آن چه آن را « مظلومیت فرهنگ » نام کردند ، شود . نسل قدیم ، نسلی است که یک گوروویچ را با صد تا  ابن خلدون  و فارابی و غزالی و خواجه نصیرالدین طوسی و سعدی  عوض نمی کند ولی بنا به مصلحت و اقتضای شرایط پس از انقلاب  ، از هر یک قاشقی در آش خود می کند تا خود را بیمه ی شاخ گربه کرده باشد .

نسل دو شخصیته ی دولتی ، آزاد که از یک طرف پز دانشگاه دولتی را داد و دانشگاه تهران را با هاروارد و برکلی و سوربن مقایسه کرد و با شخصیت دیگرش سر به تمکین آشفته بازار دانشگاه  آزاد گذاشت  و بر هر چه در مورد آن ، در دانشگاه های دولتی گفتند و ضایع کردند چشم بست و مهر سکوت بر لب گذاشت ، انگار نه انگار که دانشگاه آزاد هم همان قدر ولی نعمت ایشان است که دانشگاه دولتی !!! . نسل دو شخصیته ای که شریک دزد بود و رفیق قافله .  نسلی که بر دانشگاه آزاد اسلامی همان را راند که بر دفتر همکاری حوزه و دانشگاه قم . نسلی که به نظر من مسبب اصلی کاستی های علمی دانشگاه آزاد است . دستگاه دانشگاه آزاد ممکن است هزار و یک عیب داشته باشد ، اما این که درس و مشق متاع ”  شد شد ،  نشد به شیره ” است ( در راستای ترویج فرهنگ سروستان ) فقط دست پخت اساتید محترمی است که حتی به شهریه های گزاف دانشجویان بی چاره ی بخت برگشته نمی اندیشند . نسلی که شاهد بر پایی دانشگاه های صنعتی شریف و پهلوی هم بوده ودیده و تلنگری نخورد ه  !!!

من راجع به نسلی می نویسم که تمام عمرش را ، به ویژه تمام عمر پس از انقلابش را ، در چمبره ی خطوط قرمز من در آوردی ، گم شده . نسلی که کلاس جامعه شناسی سیاسی اش را از پلاتو (افلاطون ) شروع می کند ، به پارتو می رساند و به ستارخان و باقر خان و حداکثر به اصلاحات ارضی شاه ختم می کند . نسلی که مثال ها و « خاطرات » کلاس هایش ( جز موارد کاملاً استثنایی ) یا در خارج از ایران و یا در ایران پیش از ۵۶ و ۵۷ روی داده اند .من راجع  به نسلی می نویسم که حتی اگر قبول کنیم  به دانشجو « دانش »  داده ،  به هیچ وجه نمی توان قبول کرد که به او « بینش » داده .

من راجع به نسلی می نویسم که « مارک »  ندارد . نسلی که در حسرت یک روز « احسان نراقی  » شدن مانده است . نسلی که فقط پز مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی را می دهد ولی نه « همت » او را دارد و نه « عدالت » او را .

من راجع به  نسلی می نویسم که هزار مرتبه گوروویچ و آرون و … را بر سر دانشجوی بدبخت فوق و دکتری ما کوبیده ولی به او یاد نداده که فرق بین طبقه و قشر ، روستا و ده و وجدان جمعی و سوپر ایگو چیست و چرا دورکیم ، همبستگی روستایی سنتی را « مکانیکی » و همبستگی شهری صنعتی را « اورگانیک » نام کرده است . به همین دلیل هم نسل قدیم به ندرت یک توصیه ­نامه­ی درست و درمان ، دست یکی از دانشجویان خود که عازم خارج یا داوطلب شغلی در داخل بوده اند ، داده است.

من راجع به یک نسل قدیمی عمدتا ریاست طلب و بخیل می نویسم که راه را بر هر نفر و نظر تازه ای بسته و کمتر کسی را به حلقه ی بسته ی خود راه داده و  از دانشجویان فوق و دکتری و حتی لیسانس خود بیگاری بی مزد و مواجب کشیده و سامورایی تحقیق پرورش داده و البته  در  Mc Education هم سهم به سزایی داشته و می تواند ادعا کند صدها دانشجو تربیت و فارغ­التحصیل کرده .  اسم هر کدامشان حداقل بر صدتا پایان­نامه­ی فوق و دکتری جای استاد راهنما و مشاور نقش بسته است . نسل کتاب هایی که از صدقه ی سر زورچپان دانشگاه های دولتی و آزاد و پیام نور به چاپ  بیستم و سی ام رسیده  بدون اینکه واوی از چاپ یکم تا سی ام کم و زیاد شده باشد .  سوالات امتحانی شان هم از ۲۰ سال و ۳۰ سال پیش تا حالا عوض نشده و گاهی  حتی روز امتحان به همکاران آموزش تلفن می زنند که  یک نسخه سوال آرشیو به دانشجویان بدهید . نسلی که سال ها مدیر گروه ، رئیس موسسه مطالعات ، معاون دانشکده ، رئیس دانشکده ، مدیر کل دانشگاه ، رئیس دانشگاه ، معاون وزارت خانه  و نماینده ی ایران در یونسکو، و عضو هیات ممیز ، شورای پژوهشی و  انتشارات دانشگاه  و…  بوده . نسل قدیمی ای که  علی الاغلب دانشجو را تحقیر و سرکوب کرده و به جای پروبال دادن به او؛ یال و کوپال او را چیده . نسلی که فراوان اهل تبعیض است و با قوانین ( به مصلحت ) سوپر مارکتی برخورد می کند . نسلی که زیر سوال بردن حرف های او برای دانشجو حکم « خودکشی » دارد و سوال کردن از او حکم سقوط . نسلی که دهن دانشجویان ( و شاید خودش ) و حتی انجمن جامعه شناسی اش هم از اسم یک الف بچه­ی کیان تاج­بخش که همه شان را سرکار گذاشته ، آب افتاده .

من راجع به اساتیدی از نسل قدیم می نویسم که خیلی خیلی مایل اند کسی آن ها را « پدر جامعه­شناسی » ، « پدر مردم­شناسی » ، « پدر انسان­شناسی » و  « پدر یک چیزی شناسی »  بنامد و خود خوب می داند که برای هیچ کدام پدری نکرده است .  و حد اکثر  ، پدری چند پیشه است  که می خواهد رئیس باشد  ، معاون باشد ، مدیر گروه باشد ، رئیس موسسه باشد ، عضو دائمی چندین کمیسیون وشورا باشد، عضو مادام العمر پیوسته و گسسته­ی چندین گروه آموزشی باشد ، مدیر فلان گروه دانشگاه آزاد هم باشد ، چندین و چند واحد هم درس بدهد.

من راجع به اساتید بی  میراث می نویسم ، اساتیدی از نسل قدیم که هر کدامشان بارها در سمینارهای بین المللی شرکت کرده اند و اگر کسی نداند خیال می کند در این سمینارها فیل هوا می کنند . مهمترین این سمینارها که سمینار سالیانه ی انجمن جامعه شناسی آمریکا ست که هر سال در یک جای مهمی مثلاً هتل هیلتون واشنگتن تشکیل می شود، محل زدوبند اساتید دم کلفت صهیونیست و تقسیم مدیریت های دانشگاهی و دانشکده ای است و عده ای را هم در هر سالنی از هتل جمع می کنند و « پانل » تشکیل می دهند . اهالی جهان سوم  ، از جمله علمای ما هم توی این سمینارها برای یک جمع حداکثر ۲۵ تا ۳۰ نفره صحبت می کنند که As every body knows « وبر » و « پارسونز » این شکر یا آن شکر را خورده اند و As some of you may know در Third world  مردم هنوز اکثرشان Traditional هستند و بسیاری شان fatalist اند و میانگین جمعیت خانوار هم از ۴ نفر بیشتر است و هنوز در روستاهای ما امکانات به اندازه­ی کافی نیست و as a matter of fact مردم جهان سوم are more religious than  مردم غرب و هم چنانکه our researches show  ، تعداد دانشگاه ها در کشور ما کم است و سالیانه ، ده ها نفر از جوانان ما برای تحصیلات عالیه می روند به « غرب » یعنی هندوستان، مالزی ، فیلیپین، استرالیا و حتی آذربایجان و مسکو و ارمنستان !!! ( کسی نداند خیال می کند حضرات هر کدام شان از ۴۰ ، ۴۵ سال سابقه ی استادی شان اقلاً ۲۵ سالش را تو خیابون های شهرها و توی villages  تحقیق کرده اند و مشاهده و مصاحبه و تا حالا سه چهار بار توی دهات ایران و « در حین انجام وظیفه ی » پژوهشی خود « تب نوبه » ، « وبا » و  « حصبه » گرفته اند و توی شهرها به قول شیرازی ها بارها « با خرشهرداری تصادف کرده و زخمی شده­اند ») . هم چنین تحقیقات نشان می دهد که مردم ایران در سال ۱۳۵۷ مطابق با سال ۱۹۷۹ میلادی یک  عدد revolution کرده اند که برای some people  عین یک « موتاسیون » بوده ( این یکی رو خدا وکیلی زدن تو خال .. ای ول ) و تحقیقات  ما نشان می دهد که بعد از آقای سید محمد خاتمی که رفرمیست بوده  یک  عدد آقایی آمده به نام دکتر محمود احمدی نژاد که خیلی محافظه می کارد !!! خوش به حال خارجی ها که توفیق این را دارند که از این همه اطلاعات دست اول بهره مند شوند .اما من راجع به اساتیدی از نسل قدیم می نویسم که صدای توپ انقلاب را نشنیدند ، صدای شنی ( زنجیرهای ) تانک جنگ را نشنیدند . این ها همه پیشکش ، در این انتقال از رفرمیسم به کانزروتیسم  هم هیچ نقشی در هیچ مرحله ای نداشتند what so ever و قاچ زین این یکی را هم نه چسبیدند  !!!

نسلی که کاری کرد که هر « ننه قمر » و هر « بابا شملی » خیال کند جامعه شناس است و هر آبدار چی شهرداری و وزارت کار و کشور و سازمان بهزیستی و کمیته ی امداد و نیروی انتظامی که آمد و گفت : مهاجرین روستایی به علت عوامل دافعه ی  مبدا ء و عوامل جاذبه ی مقصد آمده اند و در حاشیه ی شهرها مستقر شده اند ، خیال کند  جامعه شناسی می داند .

گناه بزرگ این نسل قدیمی ، این نیست که « نظریه پردازی » نکرده ، « مارک » ندارد  و  لگسی (میراث) ندارد ، بلکه گناه بزرگ و نابخشودنی اش این است که کاری نکرده که حوزه ی جامعه شناسی ، مرتعی نباشد که هر گوسفندی بیاید و آنجا دهنی علف بخورد و بع بعی بکند و پشکلی بیاندازد و برود !!! گناه بزرگ اساتید این نسل قدیمی این است که کاری کرده اند که علم و سواد را حتی مقامات دانشگاه از روی جنس کاغذ و نویی و کهنگی آن اندازه می گیرند و دانشجوی دوره لیسانس به جزوه استادی که ۳۰ سال کار کرده ( حداقل درس داده ) ایراد می گیرد و هیچ یک از اساتید نسل قدیم نیامدند جلو ، لب باز نکردند ، آوازی سر ندادند که ایها الناس : نظر ابن خلدون ، فارابی ، اگوست کنت ، دورکیم ، وبر ، زیمل ، تونیز ، سادرلند ، پارک ، ورت ، برگس ، فیشر ، گیدنز و ریتزر و هر کس دیگری  مثل سلیقه­ی عمه­ی من و تو و خط و ربط حزبی ما جهان سومی ها و اعضاء کابینه دولت نهم نیست که دائم عوض شود . اگر استاد این نظرات را روی کاغذ کاهی ، روی پوست ماهی ، به رنگ نارنجی یا آبی ، با پاورپوینت یا بی­پاورپوینت ، با لب­تاپ و بی لب­تاپ و باخنده یا با گریه نشان دهد و نتواند توی کلّه­ی دانشجو بکند که منظورش چیست ، فرقی نمی کند و هیچ کاری نکرده ، اگر هم توانست به مخاطب خود بگوید که در حوزه ی درس جامعه شناسی هاپولی هیپو ( ترویج فرهنگ سروستان ) چه می خواهد بگوید ، بگذارید روی خشت یا روی دستمال کاغذی بنویسد و بالای منار و ته چاه بگوید ، با سوت بگوید یا با صلوات . چه فرقی می کند ؟!

من در مورد اساتید ی از نسل قدیم می نویسم که معین نکردند « تحلیل جامعه­شناختی » و « تبیین جامعه­شناختی » چیست و اگر کسی چه طور تحلیل و تبیین کند ، کار او جامعه­شناختی تلقی می شود ؟ اساتیدی که اجازه دادند هر کس یک کتاب « زمینه جامعه­شناسی » ترجمه مرحوم دکتر آریان­پور از دست ­فروش­های جلوی دانشگاه خرید و خواند ، هر کسی ۲ واحد درس مبانی و مقدمات جامعه­شناسی گرفت ، به خودش اجازه دهد در عرصه ی جامعه­شناسی شلنگ تخته بیاندازد و اسم کار حداکثر تاریخی خودش را در یک آشفته بازار به گیر به گیرون و سر زیر آب کنون ، بگذارد « جامعه شناسی مثلاً نخبه­کشی » و هیچ کدام از این حضرات اساتید دم برنیاورند که عالی­جناب اهل مطالعه : کار شما حتی برای یک متن تاریخی  بودن ، کم دارد ، چه رسد به این که جامعه­شناسی تاریخی باشد ؟! اساتیدی که وقتی یک علوم سیاسی چی از جاش بلند می شود ( این آذری بود ) وکتاب مقدمه ی جامعه شناسی از خودش در می کند ، لب از لب باز نمی کنند و وقتی دو عدد دانشجوی تازه کار در قم یک کتاب چند کیلوئی  جامعه شناسی کجروی به هم می چسبانند نه تنها فریاد نمی کنند که در جلسه ی شرح و وصف آن کتاب چند کیلوئی شرکت هم می کنند !!! من در مورد اساتیدی از نسل قدیم می نویسم که از یک سو اجازه دادند یک دانشجوی فوق لیسانس ( هر چند دانشجوی تاپ و قدری باشد ) ، موضوع پایان نامه اش را ”  نقد جامعه­شناختی آثار پارسونز ”  بگیرد و از سویی به دانشجویی دیگر اجازه دادند پایان­نامه اش را”  نقد جامعه شناختی رمان مثلاًٌ « مورچه ی سم­طلا » یا فیلم کارتونی « مارمولک بلا »  بگیرد . من در مورد اساتیدی از نسل قدیم می نویسم که از یک سو اجازه دادند کتاب جامعه شناسی فلان چاپ شود ، از سوی دیگر آن را کتاب سال کردند ، اما موقع ارتقای استاد مولف کتاب از دانشیاری به استادی ، به همین کتاب «  صفر » امتیاز دادند  !!!

و من راجع به اساتیدی از نسل قدیم می نویسم که کوتاهی کردند ، سنگ محک درست نکردند ، تعیین نکردند پیش وند « جامعه­شناسی » را با چه شرایطی می توان جلوی نخبه­کشی گذاشت ؟ پیش­وند « تحلیل جامعه شناختی » و « تبیین جامعه­شناختی » را جلوی چه مجموعه­ای می توان نوشت ؟

من از نسلی می نویسم تک رو، تک اندیش، تک پژوه ، تک نویس و تک خور . نسلی که نتوانست یک کار بزرگ ماندگار از خود به جای بگذارد که حاصل هم کاری و هم پژوهی و هم اندیشی و هم نویسی جمعی از اساتید باشد .  این راه را بست . فرصت فراغت را در خانه نشست و به تنهایی و در تنهایی « دائره المعارف » !!! نوشت ، ستون ثابت و دائم هیچ روزنامه و مجله ای را اشغال نکرد ، برنامه ثابت و دائمی ای را در صداو سیما به نام خود نکرد . حتی سعی نکرد ، پیشنهاد این کار را نداد و همت نکرد و حیف شد ، خیلی حیف شد !!!

اما همین نسل ، این تصور غلط از علم را در مملکت جا انداخت که جماعت خیال کنند ، کتاب خواندن و کتاب نوشتن « علم » است . آن هم یک چیزایی را از دیگران ( با رفرنس یا بی رفرنس ) وام گرفتن و بی ربط و با ربط بسط دادن . دور باطل تصور غلط از علم را این ها راه انداختند که خیال کردند « علم » یعنی ساختمان ساختن ، دانشجو گرفتن ، تک و توکی استاد بله قربان گو استخدام کردن ، درس دادن و امتحان گرفتن و مدرک دادن و همین دانشجوها را استاد کردن ، درس دادن ، … و این چرخه ی بی حاصل و باطل  ، بیکار تولید کن ، بی تخصص تولید کن ، بی مصرف تولید کن ، مدام تکرار شد و شد و می شود ومی شود و …  و مدل  اصلی کار حضرات  شد ” کا سب علم ” تولید کردن نه تولید کننده ی علم .  راه بنداز  ، جا  بنداز هم شد مدل کار دست پرورده هایشان . تولید انبوه همبرگری استاد و دانشجو هم سر در جیب همین حضرات دارد که هیچ وقت یک « سیاست » مشخص برای تولید علم و معلم و عالم و به ویژه استفاده ی مفید از این ها نداشته اند . اصل را گذاشتند بر افزایش کمیت به قیمت کاهش کیفیت !!!  و دست آخر هم  دانشگاه و دانشکده را کردند، ته ماند خور بودجه های کلان این یا آن دستگاه که کتاب های این حضرات را اگر هم چاپ کند در ۱۵۰۰ نسخه چاپ می کند ، اما کتاب « آیین زندگی » سید مهدی شجاعی را ( فقط چاپ اولش را ) در ۱۵۰۰۰۰۰ نسخه چاپ کرده و همه جای تهران مجانی پخش می کند که در صحفه ۱۰۱ آن به نقل از آن مرد اهورایی من و خطاب به امام مجتبی (ع) نوشته ” … و از مشورت با زنان پرهیز کن که آرای آن ها به ضعف می گراید و اراده هایشان رو به سستی می نهد …” . قابل توجه مراکز مطالعات و مشاورات ریاست جمهوری و کمیسیون های امور بانوان  در استانداری ها و حضرات مخدرات نمایندگان خانم مجلس شورای اسلامی !!!

دو کلمه ی آخر هم راجع به قصه ی باز نشستگی اساتید قدیمی .  از ویژگی های مهم و منفی نسل قدیم اساتید  ، هراس مداوم آن ها از باز نشسته شدن بوده و هست . من که با مدل اساتید امریکایی ام در مورد خاص باز نشستگی فکر می کنم ، باز نشستگی را فصل بسیار زیبایی از یک زندگی زیبا می دانم و فرصتی برای ا نجام همه ی کارهای قشنگی که ایام اشتغال موظف ، فرصت آن را از آدم می گیرد  . باز نشستگی از نظر من فرصتی است برای فراغ بال ، برای عجله نداشتن و عجله نکردن ، برای خواندن  آزاد ، برای نوشتن آزاد ، برای دید و باز دید هایی که به همه ی دوستان و فامیل بدهکاریم  . فرصتی است برای گشت و گل گشت .  من که به خلاف حضرات که باز نشستگی را تلخ تر از زهر هلاهل می دانند .  باز نشست که شدم ، یه ماشین شاسی بلند می خرم و  ” دست به کاری می زنم که غصه سر آید ” و ایران گردی را که آرزوی همه ی عمرم بوده شروع می کنم و در این ” سرای امید “  که ” همه  جای آن از آن من است ” می گردم و می چرخم و قلم بر کاغذ اختیار می گذارم و می سرایم دل واژه های نیامده بر لب به سالیان را ، ان شاء الله …

اما اساتید نسل قدیم خود بهتر از هر کس و همه کس می دانند که ما اساتید طبق قانون بعد از ۳۵ سال سابقه ی خدمت یا ۶۵ سال سن ، به طور خودکار بازنشست می شویم .الا استثنائاتی که گروه های آموزشی و دانشکده ها از ریاست دانشگاه بخواهند که خدمت و اشتغال رسمی استادی ادامه پیدا کند که در آن صورت استاد می تواند تا سن ۷۰ سالگی هم بماند . پس از آن را حتماً باید هیات امنای دانشگاه و وزیر  علوم موافقت کنند که آن هم انقدر کاغذ بازی دارد که کمتر کسی در سن ۷۰ سالگی حال و حوصله ی آن را دارد  .  نسل قدیمی که از مهر پارسال (  ۱۳۸۶) تا کنون بازنشسته شده اند ، علی الا غلب بالای ۳۵ و ۳۸ سال سابقه ی کار داشته اند و موردی که از همه بیشتر حاشیه داشته در سن ۷۴ سالگی و پس از ۴۴ سال سابقه ی خدمت بازنشسته شده ، پاداش باز نشستگی ایشان مثل دیگران بالای ۷۰ میلیون تومان نقد بوده و حول و حوش ۱۵ میلیون تومان هم باز خرید مرحضی های استفاده نشده !!! گرفته اند و با وجود این که طبق مقررات ، تدریس  استاد بازنشسته موکول به مجوز شخص وزیر است ، پس از بانشستگی هم در دانشکده تدریس می کنند ( خلاف مقررات ) و در همه ی جلسات هم شرکت می کنند و اتاق سابقشان را هم دارند  . من شهادت می دهم که هیچ یک از اساتید دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران را در یک سال و اندی ِ گذشته ، در ساعات نیمه شب ، مخفیانه ، بدون تقاضای دانشکده ، غیر قانونی و  بی پاداش کلان بازنشستگی ، باز نشست نکرده اند و همه ی کسانی هم که بازنشسته شده اند یا پیش از بازنشستگی « به طور غیر قانونی » در دانشگاه آزاد اسلامی مدیریت داشته اند و یا بلا فاصله پس از باز نشستگی ، رسماً به استخدام آن دانشگاه در آمده اند و یک جا حقوق کامل ( حدود دو میلیون تومان در ماه ) از بازنشستگی دانشگاه تهران و جای دیگر هم حدود همین مبلغ را از دانشگاه آزاد اسلامی حقوق استخدام جدیدشان می گیرند  !!! ( نوش جانشان ما به خدا بخیل نیستیم ) . ممکن است جمهوری اسلامی ایران هزار و یک عیب داشته باشد ولی « انصاف » و « مروت » حکم  می کند که یکی از این حضرات ( از دانشکده علوم اجتماعی ) در نامه ای ، مصاحبه ای ، چیزی بگویند و بنویسند که : با کمال احترام ، با جیب پر و پیمان و کاملاً مطابق مقررات و حتی با ارفاق و چشم پوشی از تخلف آن ها از مقررات تمام وقتی اساتید ، باز نشسته شده اند و غرض و مرضی در کار نبوده و این آخر خدمتی به دانشجویان خودشان کمی انصاف یاد بدهند .

 

نوشته شده توسط سید محمد الحسینی  | لینک ثابت |