کشاورزی، الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی داخل یک چاه بدون آب افتاد. هر چه کوشید نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند برای اینكه حیوان بیچاره زجر نكشد، چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد. مردم با سطل روی سر الاغ خاك میریختند. اما الاغ هر بار خاكها را میتكاند و سعی میكرد روی خاكها بایستد. روستاییها به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در میان بهت و ناباوری کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد!
نتیجه اخلاقی: مشكلات، مانند کوهی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب بیشتر نداریم: یا مشكلات ما را زنده به گور كنند و یا اینكه از آنها پلهای درست کنیم برای بالا رفتن.
::
نتایج اخلاقی بعدی:
1) الاغ بیچاره از ایشان بیشتر سرش میشود.
2) این خاکها که دارد روی سر ما میریزد، یک روز نتیجه دارد!
3) تفنگ را برای چه مواقعی ساختهاند؟ لابد!
4) مردم شهر هیچ داستانی برای عبرت گرفتن ندارند!
5) اگر سعی کنی بالاتر بروی، الاغی! اگر سعی نکنی، خیلی الاغی!
6) پله کردن دیگران برای بالا رفتن، هوش نمیخواهد. رو میخواهد!
7) قدری گرد و خاک خوردن، به مراحل بعدیاش میارزد.
به نقل از ؟؟؟با اندک دخل و تصرف