ماکس وبر در سخنرانی «سیاست به عنوان یک حرفه» به اخلاق در حوزه سیاست پرداخته است. در این گفتار او این سوال را مطرح می کند که اخلاق چه جایگاهی در عالم سیاست دارد و در این راستا اخلاق وظیفه گرا و اخلاق پیامدگرا در حوزه سیاست و ویژگی های یک سیاستمدار را مورد بحث قرار می دهد.

دو رویکرد مذکور از دیرباز در فلسفه اخلاق مطرح بوده است و این سوال در پیش روی هر فردی که می خواهد اخلاق رفتار کند قرار می دهد که: عمل اخلاقی چه عملی است؟ و چه رفتاری اخلاقی نامیده می شود؟ آیا انسان ها بایستی مبتنی بر یک سری توصیه های مطلق نظیر «دروغ مگو» یا «دیگری را مکش» عمل کند فارغ از اینکه عمل به این توصیه در یک موقعیت خاص چه پیامدی دارد یا اینکه عمل اخلاقی را پیامد آن عمل مشخص می کند و دروغ گفتن یا نگفتن بر اساس این دارای حسن و قبح اخلاقی می شود که چه پیامدی به بار بیاورد؟ این رویکرد دوم را اخلاق پیامدگرا می نامند. به عنوان مثال چنانچه گفتن حقیقت موجب آسیب رسیدن به دیگری شود، نه تنها راستگویی یک عمل اخلاقی نیست بلکه رفتاری غیر اخلاقی است؛ در حالیکه از دیدگاه اخلاق وظیفه گرا، راستگویی همواره عمل اخلاقی و دروغگویی عملی غیر اخلاقی است و فرد مسئول پیامدهایی که ناشی از رفتار دیگران است، نیست. از نگاه اخلاق وظیفه گرا، انسان مامور به عمل بر اساس توصیه های اخلاقی است که وظیفه او است و نتیجه این رفتار به او ربطی ندارد. حال سوال اینجاست که سیاستمدار به کدامین اخلاق بایستی رفتار کند؟ آیا نیل به هدفی که از نظر سیاستمدار ارزشمند است(پیامد) ارزش آن را دارد که توصیه های اخلاقی(وظیفه) را زیر پا بگذارد؟ و این همان چیزی نیست که بسیاری از سیاستمداران را به ورطه بی اخلاقی ترین رفتار ها کشانده است؟ آیا رسیدن به یک ارزش اجتماعی و بهبود وضعیت جامعه، ارزش آن را دارد که سیاستمدار روح خود را به رفتارهای غیر اخلاقی بیالاید؟ این پرسشی است که همواره بین دو رویکرد اخلاق وظیفه گرا و پیامدگرا مطرح بوده و به نظر می رسد همچنان پاسخی نیافته است. وبر نیز در فراز آخر سخن خود جمع بین این دو رویکرد را اینگونه می بیند که سیاستمدار در انتخاب رفتاری که به نظرش خیر اجتماعی در آن است، مسؤولیت اجتماعی خود را عمیقا درک کند. او در این باره توضیحی نمی دهد و سخنرانی خود را به سرعت به پایان می‌برد.
در حد این نوشتار نیست که وارد این بحث فلسفه اخلاق شود و در حل آنچه فلاسفه اخلاق عرق ریخته و همچنان ابهامات آن کامل حل نشده، جهد خود را بیازماید، بلکه می خواهد این پرسش را پیش بکشد که علی(ع) به عنوان یک شخصیت دینی-تاریخی که رفتارهای مطلق گرایانه اش به وی شخصیتی نیمه اسطوره ای بخشیده است، کدامین رویکرد در اخلاق را مشی سیاسی خود در خلافت ساخته بود. اگرچه روایات تاریخی از رفتار امیرالمومنین(ع) جنبه هایی از هر دو رویکرد را نشان می دهد، اما به نظر می رسد با توجه به رفتارهای تاثیرگذار او و گزاره های کلیدی که در فرازهایی از خطابه های او وجود دارد، بتوان تقریبا بدون هیچ دغدغه ای رویکرد غالب امام(ع) لااقل در دوران خلافت را رویکرد وظیفه گرا به اخلاق یا به تعبیر وبر «موعظه از فراز کوه» دانست. این شیوه علی بن ابیطالب البته موجب صدماتی به جامعه و حکومت تحت نظر او شد که در اینجا قصد نقد و بررسی این رفتارها را نداریم. اما چه چنین رویکردی را خودخواهانه بدانیم یا آرمان گرایانه، علی(ع) بر خلاف شخصیت ممدوح ماکیاولی رفتار کرده که حاضر بود «رستگاری روح» خود را برای عظمت جامعه اش فدا کند. تصمیماتی همچون عدم مدارا با معاویه در زمان به خلافت رسیدن و سختگیری آرمان گرایانه بر مقامات حکومتی، گذشته از ناپایدار کردن حکومت، جامعه را در همان زمان کوتاه خلافت درگیر جنگ هایی پی در پی کرد که حتی در نیل به همان هدف اولیه برداشتن معاویه نیز ناکام ماند و خلیفه پس از او(حسن بن علی(ع)) نه تنها وادار به پذیرش حکمرانی او شد که خلافت را نیز به وی واگذار کرد.
با این حال، به نظر می رسد علی بن ابیطالب معتقد بود که او مامور به وظیفه انجام توصیه های اخلاقی وظیفه گرایانه است و اینکه چه پیامدهایی ممکن است رفتارهای او به بار آورد، برایش اهمیتی نداشت. وی حتی در رفتار با رعایای خویش و وادار سازی آنان به اطاعت در آنچه خیر آنان را در بر داشت، از وظایف و تکالیف اخلاقی خود کنار نمی آمد. او در فراز آخر خطبه 69 نهج البلاغه پس از سرزنش مردم از اطاعت نکردن و سستی در انجام فرامین او، جمله مهمی که رویکرد اساسی او به اخلاق را به روشنی بیان می کند و به نظر جمله کلیدی در فهم سایر رفتار ها و گفتارهای اوست می گوید: «من راه راست كردن كژی‌های شما را نیك می‌دانم، امّا به خدا سوگند اصلاح شما را به بهای فاسد كردن خویش نمی‌خواهم». او نیک می داند که چه شیوه ای را می توان پیش گرفت تا به پیامد مطلوب- یعنی اصلاح مردم- دست یافت، اما این کار خلاف توصیه های مطلق گرایانه اخلاقی است و علی بن ابیطالب حاضر نمی شود به خاطر روح خود را فدای بهبود جامعه اش کند.
آیا با چنین شیوه ای می شود جامعه ای را رهبری کرد؟ آیا فردی که به اخلاق وظیفه گرا باور دارد سیاستمدار خوبی برای جامعه اش خواهد بود؟ و آیا علی(ع) چون می دانست حکومتش بقایی ندارد، به جای سرمایه گذاری بر روی حفظ حکومت، سرمایه گذاری بر ایجاد آرمان های اخلاقی را پیشه ساخت؟ اینها پرسش هایی است که نیازمند بحث هایی در حوزه فلسفه اخلاق و اخلاق سیاست است. لیکن به نظر می رسد حداقل در کوتاه مدت حکومت آن زمان این شیوه منجر به شکست شد، هر چند موجب احیاء و پر رنگ شدن آرمان های اخلاقی برای قرن ها در نزد پیروان و هر آن کسی شد داستان زندگی او را مرور می کرد.

در مجموع به نظر می رسد نقطه ضعف اخلاق وظیفه گرا آن باشد که مسؤولیت پیامد اعمال خود را نمی پذیرد و آن را به خداوند یا دیگران می سپارد در حالیکه از دیدگاه اخلاق پیامدگرا مسؤولیت اجتماعی پیامد رفتار فرد در اخلاقی بودن یا نبودن یک رفتار نقش کلیدی دارد. سعدی مشخصا طرف اخلاق پیامدگرا را می گیرد آنجا که می گوید: «دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز». اما از سوی دیگر، مشکل اخلاق پیامدگرا آن است که ما هیچ گاه نمی توانیم پیامد رفتارهای خود را به طور کامل بسنجیم. آیا رفتار خلاف اخلاق وظیفه گرایانه ما واقعا موجب خیر اجتماعی خواهد بود یا اینکه مفسده هایی را در پی خواهد داشت؟ در عمل رویکرد پیامدگرایانه در اخلاق موجب فسادهای زیادی در رفتار و رویه سیاستمداران شده که در موارد قابل توجهی با اعتقاد راسخ به پیشگیری از پیامدهای منفی اجتماعی، مشکلاتی را برای جامعه آفریده اند.