چند وقته خیلی دلگیرم برخلاف همیشه که پست جدیدم رو چند بار ویرایش می کردم این پست راهمینجوری دارم می نویسم . یک روحیه خسته از دست روزگار و اوضاع کسل کننده اش .  

انگار همه نیروهای کلان اجتماعی از هم و همه طلبکارند و جامعه مثل خانواده ای شده که پدر و مادرش در حال دعوایند  و به دنبال رو کم کردن جناح مقابلند . خدا شده ملعبه و محل کسب و شعارش به بالاترین حد ،کارمیکنی لذت نتیجشو نمیبری انگار همه داریم به روزمرگی دچار می شویم و روش لذت بردن از زندگی رو فراموش می کنیم . تا اونجایی که ما خوندیم ایرانیها این فرهنگشون نبوده . فرهنگ تفریح و هنر داره دگرگون میشه و آدم ها دچار شوک فرهنگی شده اندو از نظر معنایی دارن به اغما می روند . دیگه خوب و بد مشخص نیست . ملاک ارزیابی فرهنگی جمع نیست آدم ها به صورت اشیای متفرد متفکر درآمده اند و هرچه خود بیاندیشند همان کنند و به آدم های دورو بر خود کاری ندارند. خودپسندی موج می زند. نگرانم و پشیمان   

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم             اگر این گونه با ساقی جفا کردم پشیمانم

من از عمری که با زاهد فنا کردم  ،  من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم

من امشب گوشه ی میخانه می مانم    که داد از ساغر و پیمانه بستانم

به هرجا پا گذارم کینه ها بینم                 هزاران چهره در ایینه ها بینم

چه جایی خوشتر از میخانه بگزینم؟!             من اینجا مست و حیرانم

من امشب گوشه میخانه میمانم که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در این جا هر که در دل گوهر ی دارد               دراینجا هر غمی خنیاگری دارد

که در میخانه حتی دشمنت با خود                بجای دشنه در دستش ساغری دارد

در اینجا جز به کوی یار راهی نیست                در اینجا جز مهیب یار شاهی نیست

من امشب گوشه میخانه میمانم که داد از ساغر و پیمانه بستانم